پاییزان

شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٧
وحشتناکترین تجربه های آدمی

تصور کن که کلی از ثانیه ها و دقیقه های عمرتو

 منتظر شدی تا یکی که رفته به یه سفر طولانی و دور

برگرده اما بعد که اومد یه تصور اشتباه با خودش سوغات

 بیاره و تو رو محکوم کنه به به یه چیزی که انجام ندادی

 بعد حتی بهت اجازه دفاع نده بعدش بره و دیگه حتی جوابتم نده

خیلی تجربه وحشتناکیه و من پرم از این تجربه های وحشتناک

نمیدونم چرا اصلا اجازه میدم که یکی انقدر بهم نزدیک بشه که

به خودش حق بده اینکارو باهام بکنه

در صورتی که حتی اگه این کارم انجام داده بودم حق نداشت

چنین رفتاری انجام بده چون خودش اینکارو کردو من طور

دیگه ای عمل کردم کاش میتونستیم اشتباهات خودمونم

 همنقدر واضح ببینیم و بعد در مورد دیگران قضاوت کنیم

راسته که آدما دنیا رو از ذزیچه چشم خودشون میبینن

و همه رو مثل خودشون تصور میکنن امیدوارم یه روزی

انقدر بزرگ بشیم که بتونیم بفهمیم همه آدما یه حقی

دارن و و ما هم باید یه حقوقی رو براشون قائل بشیم

و یکی از این حقوق اینه که اجازه بدیم که طرف

مقابلم حرفشو بزنه شاید همه چیز اونی

 نباشه که ما تصور میکنیم  

 

+ ساعت: ٦:۱٠ ‎ب.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧
 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیوونه همیشگی

 

فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت؟

 

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

 

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه ها هرچی بگم جون خودت بازم کمه

 

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

 

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم

 

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگی

 

نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات، نوازشات ، بوسیدنت

 

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟ یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته؟

 

من می دونم همین روزا عشق من از یادت می ره بعدش خبر می دن بیا که دارد دوستت می میره

 

روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی؟ بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی

 

یه وقت من و گم نکنی تو دود این شهر غریب یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب

 

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

 

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور آب تو یه وقت نا غافل نشکنی

 

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

 

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

 

از وقتی رفتی آسمون مون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

 

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه

 

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه

 

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟ دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره؟

 

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون

 

یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره؟ داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

 

یادت می آد خندیدی و گفتی حالا بذار برم تو رفتی و من حالا کنار در منتظرم

 

امروز دیدم دیگه داری من و فراموش می کنی فانوس آرزوهامونو داری خاموش می کنی

 

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست

 

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

 

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه می شه اسمت و وقتی می آرم

 

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر؟ مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقت نگیر؟

 

حرف من و به دل نگیر همش مال غریبیه تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

 

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه

 

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم می شه مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟

 

دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

 

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم

 

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

 

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

 

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره مریم همون کسی که بیشتر ازهمه دوست دار ه

+ ساعت: ٩:٠٢ ‎ق.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
 

واقعا که آدمیزاد چه موجود عجیبیه

دیشب این موقع داشتم از شدت

خوشی میمردم و حالا از شدت غم

+ ساعت: ٤:٤۳ ‎ب.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
 

دچار یک حس وحشتناک شدم

که داره مثل خوره روحمو میخوره

+ ساعت: ٤:۳۸ ‎ب.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
 

تو مرا می‌فهمی
من تو را می‌خواهم
و همین ساده‌ترین قصه‌ی یک انسان است
تو مرا می‌خوانی
من تو را ناب‌ترین شعر زمان می‌دانم
و تو هم می‌دانی
تا ابد در دل من می‌مانی...

+ ساعت: ٧:۳۸ ‎ب.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٧
 

از دل افروزترین روز جهان ،

خاطره ای با من هست ،

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز ،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس ،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم :

« های ! بسرای ای دل شیدا ، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویزتزین شعر جهان را بسرای !

آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم ،

روح در جسم جهان ریخته اند ،

شور و عشق تو برانگیخته اند ،

تو هم ای مرغک تنها بسرای !

همه درهای رهایی بسته ست ،

تا گشایی به نسیم سخنی ، پنجره ای را ، بسرای !

بسرای  ... »

 من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

در افق ، پشت سراپرده نور

باغهای گل سرخ ،

شاخه گسترده به مهر ،

غنچه آورده به ناز ،

دم به دم از نفس باد سحر ؛

غنچه ها می شد باز  . 

باغهای گل سرخ ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

چون گل افشانی لبخند تو  ،

در لحظه شیرین شکفت !

خورشید  !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

دو کبوتر در اوج ،

بال در بال گذر می کردند .

دو صنوبر در باغ ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواند .

مرغ دریایی ، با جفت خود ، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جانمایه عشق ،

در سراپرده دل

غنچه ای می پرورد ،

- هدیه ای می آورد  -

برگهایش کم کم باز شدند !

برگها باز شدند :

- « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفایی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو ،

 آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر ،

خوش تر از تافته یاس و سحر بافته ام :

« دوستت دارم » را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام !

این گل سرخ من است !

دامنی پر کن از ین گل که دهی هدیه به خلق ،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 در دل مردم عالم ، به خدا ،

نور خواهد پاشید ،

روح خواهد بخشید . »

 تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت ،

نه به یک بار و به ده بار ، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

فریدون مشیری

+ ساعت: ۸:٢٩ ‎ب.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٧
 

امروز یه روز به اومدنت نزدیکتر شدم

یک کم خوشحالترم دیشب بالشم تا

 صبح خیس خیس بود اما امروز بهترم

از امروز واسه خودم هی کار جور میکنم

که کمتر ذهنم مشغول باشه میدونم که

 تو هم اینو میخوای خدا کنه که زود بیای

+ ساعت: ٩:۳٢ ‎ق.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٧
 

نمیدونستم اینطوری بهت وابسته شدم

اما احوالم وحشتناکه الان

حال ما خوب است

 اما تو باور نکن

+ ساعت: ۸:٤٤ ‎ب.ظ 
نويسنده: مهاجر نظرات ()


جغدی که آوازش بوی دل کندن میدهد و به آدمهایی که عاشق دل بستنند میگوید آن چه نپاید دل بستگی را نشاید آواز من یاد آور طعم تلخ حقیقتی فراموش شده است عاشق باش اما دل نبند دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست.


صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

دی ۸٧

آبان ۸٧


آرشيو موضوعي

 


نويسندگان

مهاجر


پيوندها

 


قالب از

www.TakTemp.Com

عسل ح - نازنين


 RSS 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست